|
May 2008
Today, I received this
question from our EXIR friend Mr. F. Taghizadeh.
According to Iran
aviation news in EXIR site, one of the
airlines in our country has purchased 15 Russian T-154 aircraft at a total
cost of 60 million dollar without any options. It means that, each
aircraft excluding the options costs 4 million dollars. While we learn
from the media these days that, some fancy cars are sold for more than 5
or 6 million dollar, my question is: what kind of aircrafts are those, and
why the Russians themselves are interested of buying Airbus aircrafts?
Aghaye Taghizadeh, thank you for your sensible
question. I wish, our EXIR experts would answer your
question, however, since I don't want to keep you waiting for long, I
should answer your question briefly.
Let's admit that Tupolev 154, known as B727 of the
east,
once
was one of the best Russian designed and manufactured
aircraft. Its maiden flight was in 1968 and first commercial flight was in
1972. When new, this aircraft used to be sold for $45m, however, since it
production has been stopped since 2006, so it is of no surprise that they
are sold to Iran Airtours for $4m dollar a piece, because they are almost
obsolete and since they cannot meet the western countries criteria,
particularly from noise abatement, therefore most Tupolev 154 are sold as
scrap. Besides, soon this aircraft's parts will not be easily available.

______________
July 2007
Recently I received an email from Mahmoud Tokleh,
who wrote, "I went on a cruise with my family to the eastern Caribbean.
I visited the St. Thomas island and bought an interesting sign that I saw
there.
Here is a picture of it in front of my house. Whenever my family and
friends visit my house, I plan on placing it outside for them to see for
fun. Hope you like it!
 

معمولا در گردهم آئی ها بدلیل
کوتاهی زمان فرصت های مناسب برای صحبت های طولانی دونفره و شناخت و آشنائی
بیشتر بندرت دست میدهد. اخیرا بمناسبت تبادل شادباش های نوروزی، فرصتی دست
داد که با دوست عزیز همائی محمود تکله
Tokleh
تلفنی گپ مفصلی بزنیم و صفا
کنیم. محمود در بیشتر گردهم آئی ها شرکت میکند و با خون گرمی خاص خودش گردهم
آئی را شادمانی میبخشد و بعد هم عکس های بسیار زیبائی میگیرد و برای وبسایت
ما میفرستد.
او در دالاس تکزاس خلبان
آزمایش کننده ( (Test
Pilotهواپیماهای
بوئینگ 747 شرکت هواپیمائی امریکن
ارلاینز Airlines
American
است و
با تمام موفقیت هائی که در کار خود داشته و دارد،
هنوز افتادگی و وارستی ایرانی خود را حفظ کرده است. صحبت ما به زادگاهش
کردستان و کرمانشاهان کشیده شد. او درباره آخرین سفرش به کرمانشاه داستانهای
شیرینی از معرفت و فرهنگ مردمان آن سرزمین برایم تعریف کرد. او میگفت بعد از
اینکه در فرودگاه کرمانشاه تاکسی میگیرد، درمقابل پرسش از کجا امده ای راننده
جواب میدهد از امریکا آمده. سپس راننده از میپرسد میخواهد کحا برود و او
میگوید اورا به هتلی در شهر ببرد. راننده با حالتی اعتراض آمیز میگوید مگر من
مرده ام که هم شهری و هم وطن من که از راه دور آمده در هتل اقامت کند. او
اصرا داشته که محمود تا زمانی که درشهر است در خانه آنها اقامت کند تا جائیکه
که به خانه اش هم خبر میدهد که مهمان دارند.
کردهای ایران به همان اندازه
که مردمان بسیارمهربان و دوستانه ای هستند، رشید و رزمنده ودرمقابل زورگوئی و
ظلم تسلیم ناپذیر و مبارزند.
_________________
March, 2006

من نخستین بار
سیروس حشمتی را
درمیانه های دهه 1970 دریکی از سمینارهای روسای شعب خارج که در فرانکفورت
برگزار شده بود دیدم. او تازه به هما پیوسته بود. در آن زمان مدیرعامل ما
بمصداق "چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است" معتقد بود بهر ترتیبی
شده باید هرایرانی متخصص، با استعداد و خوبی را که با شرکتهای هواپیمائی دیگر
کار میکنند به هما دعوت کرد که به کشور خودشان خدمت کنند. از نمونه های خوب
آن میتوان از سیروس چایچیان، علی نصرتیان
وکیخسرو کیانی نام برد.
در همان سالهای 70 که کیخسرو
کیانی رئیس هما در آلمان بود، سیروس حشمتی را که رئیس بخشی در لوفت هانزای
فرانکفورت بود، شناسائی کرد و سپس آقای تجدد درنشست کوتاهی که با او داشت در
جا دستور استخدامش را داد. او نخست به سمت رئیس هما در هامبورگ و سپس رئیس
حوزه هما در اتریش منصوب شد و سالها در این سمت با قابلیت کامل خدمت کرد.
در طول این سالها من چندین
بار سیروس را دیدم و باهم دررابطه با مطلب مختلف بویژه کار هواپیمائی و هما
حرف زدیم، اما راستش بدلیل افتادگی زیاد و کم گوئی او و کوتاهی مدت زمان
رویاروئی ما، من متوجه ژرف و گستردگی دانش همگانی او، بویژه در رابطه با
مطالب تاریخی نشده بودم.
دراین یک سال گذشته که عده ای
از دوستان به کمک سیستم ارتباطی اسکایپ فرصتی پیدا کرده ایم که بیشتر با هم
گپ بزنیم سیروس گاهی تیکه های تاریخی جالبی را بازگو میکند که برای من
بینهایت شنیدنی و لذت بخش است. این بار آخر بطور جداگانه تاریخچه گل لاله و
سنتور را برایم میگفت که این دو چه سرنوشتی داشته اند و بعد از اینکه از
جایگاه مادری خود، ایران، به برون برده شده اند چه مسیری را گذرانده اند و هم
اکنون کجا هستند و چه وضعیتی دارند. آین دو مطلب آنقدر برای من تازگی داشت و
دلنشین بود که از او خواهش کردم درمورد هرکدام مقاله ای بنویسد.
چه زیبا است ترکیبی از دانش و
افتادگی.
_________________
August 21, 2005
چندی پیش که همزمان با گردهم
آئی ونکوور
درمنزل آقای چایچیان
بودیم، رئیس
تجدد و آقای
چایچیان و من بیاد تیمسار قندهاری
راجع باو حرف زدیم و خاطره اش را زنده کردیم. همان روز هم به خانم قندهاری
در تهران تلفن و ازایشان احوالپرسی نمودیم.
تیمسار
قندهاری معاون کل مدیرعامل هما مردی بسیار انسان دوست و مهربان و سنگ صبور و
مشکل گشای همه بویژه کارکنان عادی شرکت بود. بیشترکارکنان هروقت مشکلی داشتند
که احتمالا مدیران دیگر نمیتوانستند حل کنند، این امید را داشتند که اگر به
تیمسار قندهاری مراجعه کنند او مشکلشان را برطرف خواهد نمود. دوستان همائی
نمونه های زیادی از دلسوزیها و کمک های نامبرده را بخاطر دارند و من هم خاطره
ای را که شرحش خواهد آمد، بیاد دارم.
روزی یکی از همکاران دفتر فروش تهران که فرزندش بیمار بود و پزشکان پیشنهاد
کرده بودند اورا برای درمان به خارج از کشور ببرد پیش من آمد و برای این
منظور ازطرف هما کمک مالی میخواست. هرچند که ما بیمه های خوبی داشتیم که
هزینه درمان کارکنان وخانواده آنها را میداد اما او نیاز به مبلغی که هزینه
مسافرت خود و همسر و فرزندش را تامین کند داشت. من هیچ راه دیگری جز اینکه
مسئله را با تیمسار قندهاری مطرح کنم بنظرم نیامد. وقتی که به ایشان مراجعه
کردم درکمال انسانیت به تقاضای من گوش کرد و درجا جواب داد که دستور خواهد
داد شرکت همه هزینه سفر کارمند مزبور و خانواده اش را برای معالجه فرزندشان
بپردازد.
انسان ها همه میمیرند و فقط
همین کارها است که از آنها بیادگار خواهد ماند. روانش شاد باد.
_________________
May 11, 2005
احترام به
پیشکوست کار قشنگی است
که خوشبختانه یکی از سنت های
خوب و دیرین ایرانیان نیز میباشد.
هفته پیش
کاپیتان حسن آلبویه
برای چندروزی به تورنتو آمده بود. عده ای از دوستان همائی تصمیم گرفتند بدور
هم گرد آیند و از او دیدار کرده و لحظاتی
را
با این پرسابقه ترین خلبان بازرگانی ایران بگذرانند
با سرعت
برنامه ای تنظیم گردید و روز یکشنبه گدشته بدور هم جمع شدند.
جمع خوبی بود
دوستان با صفا و صمیمت چند ساعتی را با هم گذراندند کاپینان آلبویه مقداری از
خاطرات خود از زمان های کهن و تجربه های پرواز خود برای دوستان تعریف کرد.
کاپیتان
در حدود یکسالی است که با خانم
بدیار اتازونی
کوچ کرده که نزدیک فرزندان خود باشند.
دونفر از دوستان
از راه دور آمده بودند.
آقای محمد زرین نژاد
یکی دیگر از پیشکوستان هما همراه فرزند خود،
مهندس فرهاد زرین نژاد
که از امریکا آمده بود، از شهر اوکویل آمده بودند و دوست همائی
آقای مهدی غفاری
ازشهر واترلو که چند کیلو متری تورنتو میباشد. صحبت از مهدی غفاری شد فرصت
خوبی است که بدانید که نامبرده وب سایت خوبی بنام http://iranairstaff.com درست
کرده که هم همائیان سابق و هم آنهائی که هنوز سرکار هستند میتوانند نام و
آدرس ای میل خود را درآنجا ثبت نمایند و با بقیه دوستان و همکارانی قبلا در
این سایت نام نویسی کرده اند با ای میل تماس برفرار کنند.
ازدیگر دوستان
کاپیتان ها امیر کسروی
و نادر قدرتی، آقایان نادر اخوان، رضا افشار، ناصر پیشوا، خسرو عسگریان و
شیدوش وشمگیر
نیز آمده بودند.
ضمنا
بابتکار کاپیتان کسروی عده از دوستان کاپیتان آلبویه قرار است اوائل ماه جون
همین امسال که مصادف است با سالگرد زاد روز کاپیتان آلبویه در شهر رالی
کارولینای شمالی محل اقامت کاپیتان جمع
شوند که زاد روزش را با او جشن بگیرند.
این هم عکس گروهی تعدادی از
دوستان که آنروز آمده بودند.عکس
را مهندس زرین نژاد گرفت.
لطفا
روی عکس کلیک کنید که قطع بزرگ آنرا ببینید.
نیم نشسته از راست ناصر پیشوا
و شیدوش وشمگیر
ایستاده ازراست نادر اخوان،
مهدی غفاری، رضا افشار، حسن آلبویه، محمد زرین نژاد و عباس عطروش
_____________
February 23, 2005
آرم
هما
که نشان از یکی از سر ستون های معروف دوران هخامنشی دارد و هنوزهم
(خوشبختانه!) در تخت جمیشد موجود است، در سال۱۹۴۲ بربدنه هواپیماهای پروانه
دار آن روزهما نقـش بست. دوستانی که از آن سالها با هما بودند ممکن است بخاطر
داشته باشند که تهیه آرم هما به مسابقه گذاشته شد و جوانی که این آرم را با
کمی تفاوت از نقش فعلی طرح کرده بود برنده جائزه شد. من بدنبال نام این جوان
هستم. چون با این آرمی که امیدواریم جاودان بماند نام او هم باید در تاریخ
هواپیمائی ثبت شود.
البته ممکن
است برخی از دوستان این جوان را با همکار هنرمند همائی ما
خسرو بیات
اشتباه کنند. کاری که خسرو کرد این بود که پایه آرم را برداشت و حالت
دینامیک بآن داد که ایده و کار بسیار زیبا و بجائی بود، چون آن پایه حالت
حرکت را از آرم گرفته بود.
من (عباس
عطروش) خواهش میکنم هرکدام از دوستان نام این جوان را بخاطر میاورند از طریق
ای میل همین سایت بمن اطلاع دهند.
_______________
January 30, 2005
عکس ها و ویدیو
ها چه چیز با ارزشی هستند. امروز ویدیوئی را که دوستمان اکبر
مهدیزادگان، که مقیم استرالیا است، از
دومین گردهم آئی ما درسال 1995
در لس آنجلس تهیه کرده بود برای بار دوم شاید هم سوم نگاه کردم. من همان موقع
که این نوار را دریافت کردم از اکبر عزیز سپاسگزاری کردم، اماخیلی خوشحالم که
فرصتی شد که دوبار از او تشکر کنم.
نگاه کردن این
ویدیو که در آن صفا و صمیمیت همائیان نسبت به یکدیگر بسیارزیبا ثبت شده کلی
لذت بخش بود.
در این ویدیو
سخنان صمیمانه، متین و دلنشین سیروس چایچیان
در
بزرگداشت رئیس
تجدد آدم را احساساتی میکند.
بعد داریوش ملکی
خیلی شیرین در باره
علی بوبری حرف
میزند. داریوش آدم خیلی با مزه ای است یا بقول ما فرنگی هاخیلی
sense of humour
دارد. او ضمن اینکه خیلی جدی درباره صفات مثبت علی حرف میزد اما دست کم
نیمساعت بچه ها از حرفها و جوکهای با مزه اش روده بر شده بودند. بامید دیدار
مجدد دوستان دراکسیر 2006 با ششمین گرد هم ائی جهانی ما.
_______________
December 18, 2004
زمانی که
پرواز های شرکت هواپیمائی ایران
در اوائل تابستان
1946
تازه
آغاز بکار کرده بود، جمع تعداد
کارمندان ایرانی آن شاید از
پنج
تا شش نفر تجاوز نمیکرد، که آنها هم همه در اداره مرکزی درخیابان سعدی کار
میکردند. از مهمترین دلائلی که شرکت کارمند زیادی نداشت یکی این بود که تازه
آغاز بکار کرده بود و در نخستین روزها فقط یک هواپیما داشت تا اینکه هواپیمای
دوم و بعد سوم وارد شد. شرکت در هیچ کجا دفتر فروش نداشت، چون همه جا ایران
تور نماینده فروش آن بود. ضمنا کارکنان پرواز، فنی و ایستگاه تهران در
مهرآباد (قدیم) را نیز همه امریکائی هائی که یا از طرف
TWA
مامور بودند یا توسط
آن شرکت استخدام شده بودند اداره میکردند. یکی از همان کارکنان امریکائی که
رئیس ایستگاه بود یک ایرانی را که از قرار معلوم جوان با استعداد و تیزی بوده
بعنوان معاون خود استخدام میکند. جک
سرکیسیان
نخستین کارمند ایرانی بود که خارج از اداره مرکزی در هواپیمائی استخدام و در
مهرآباد شروع بکار کرد. . ناگفته نماند که دوره خدمتش کوتاه بود و پس از ترک
هواپیمائی نخست به بغداد و سپس در سال
۱۹۵۰
برای ادامه تخصیل به امریکا رفت. او سالها استاد دانشگاه در رشته علوم و
فیزیک بود و هم اکنون مدتی است باز نشسته شده و لذت زحمات سالهای گذشته را
میبرد.

تا اینجا جالب بود، اما جالب تر آخر داستان است. چندی پیش از روی کنجکاوی با
ای میلی (یا بگفته جوانان ای نامه ای) از
مری بوبری (سرکیسیان)
که خود زمانی با هواپیمائی ایران پرواز و بعد بعنوان کارمند زمینی کار میکرد
پرسیدم آیا نسبتی با جک سرکیسیان دارد؟ مری بمن جواب داد که جک برادر او است
و اضافه کرده بود:
"برادر دیگر من
جان
سرکیسیان
نیز بعنوان مهندس هواپیما با هواپیمائی
ایران بود. او هم
۳۲
سال پیش به امریکا آمد و با هواپیما سازی هیوز کار میکرد." در این جا مهری
جمله خود را تمام نکرده ادامه میدهد، " اگر نمیخندی، ما در خانواده مان
بازهم هواپیماچی داشتیم. خواهر من نیز
۶
ماه مهماندار پرواز بود اما بعداز اینکه یک هواپیمای هواپیمائی ایران پس از
بلند شدن (موتور یک هواپیمای دیگر را به جده میبرد) در مهرآباد بزمین خورد
از این پیش آمدخیلی ترسید و استعفا داد..... و اما پدرم نیز بعنوان مکانیک
موتور هواپیما با هواپیمائی ایران کار میکرد."
با این ترتیب از یک خانواده پنج نفر به صنعت هواپیائی در ایران خدمت کرده اند
که قابل ستایش است.
________________
December 18, 2004
Forwarding emails
is one way of saying hello or "you are on my mind," or to share
interesting stories with a love one. Well, I get a lot of forwarded emails
from family and friends. However, some friends are quite selective in
forwarding the emails I like most. Cyrus Heshmati's emails are the
kind that I start reading them as soon as I receive them. What you are
going to read is a very interesting true story he sent me a few days ago.
I loved it, but at the same time I asked myself and then Cyrus, could it
be that some guy in British Airways has made this up to give his airline
such a great and humane publicity? What a clever thing to do.
Scene took place on a BA flight between Johannesburg
and London. A white woman, about 50 years old, was
seated next to a black man. Obviously disturbed by this,
she called the air Hostess. "Madam, what is the matter?"
The hostess asked. "You obviously do not see it then?"
she responded. "You placed me next to a black man.
I do not agree to sit next to someone from such
a repugnant group. Give me an alternative seat."
"Be calm please," The hostess replied. "Almost all the
places on this flight are taken. I will go to see if another
place is available." The Hostess went away and then
came back a few minutes later.
"Madam, just as I thought, there is no other available
seat in the economy class. I spoke to the captain and
he informed me that there is also no seat in the
business class. All the same, we still have one place
in the first class." Before the woman could say anything,
the hostess continued. "It is not usual for our company
to permit someone from the economy class to sit in the
first class. However, given the circumstances, the captain
feels that it would be scandalous to make someone sit
next to someone so disgusting."
She turned to the black guy, and said, "Therefore, Sir,
if you would like to, please collect your hand luggage,
a seat awaits you in first class."
At that moment, the other passengers who were shocked
by what they had just witnessed stood up and applauded.
|
August 2008
آیا شما هنوز
مانند من میلیونر شده اید؟
در سال 1994 پیش از پدیده ی اینترنت، نامه ای
بنام من اما به آدرس کارم از کشور نیجریه دریافت کردم. درآن از من خواسته
بودند یک شماره حساب بانکی به نویسدنده بدهم که 18 میلیون دلار پول بی صاحبی را به آن واریز کنند
که بعد بخشی ازآن به نویسنده نامه برگشت داده شود و بقیه متعلق به من گیرنده
خواهد بود. نویسنده ماجرای این پول را توضیح داده بود و نوشته
بود که این پول خدا داده را فقط به این
صورت میتوان از کشور خارج کرد که هردو ما به نوایی برسیم. نویسنده یکی
هم دو
اشتباه کرده بود که مبلغ هم آنقدر اغراق آمیز بود که تا راحت میشد
درک کرد که مطلب خیلی بالاتر از
باور است. با کمی فاصله در روزنامه ها منعکس شد که عده ای کلاهبردار
مردم
امریکا و کانادا را هدف قرار داده و تا کنون عده ای نیز به طمع این مبالغ
به نیجریه رفته و درآنحا نه فقط مبالغ هنگفتتی آنها تلکه کرده اند بلکه
جانشان نیز درخطر ابوده است. خیلی ازاینها داستانشان را برای عبرت مردم در
روزنامه ها منعکس کردند. و اما از زمانیکه ایمیل بوجود آمده این کلاشان کار
خود را با این میل انجام میدهند و جالب اینکه دیگر این بیماری به کشورهای
دیگر هم کشیده شده و روش جدید آن نیز مانند لاتاری نیز بوجود آمده. در این
مرحله هم من بی نصیب نمانده ام روزانه بی اغراق بطور میانگین تا 6
ایمیل ازکشور های مختلف دریافت میکنم که هرکدام چند میلیون برای بنده
کنارگذاشته اند. فکر میکنم اگردرطول یکسال این پولها جمع بزنم، فکر
میکنم دارایی من مبلغی در حدود تمام بودجه سالانه امریکا بشد.
عبا س عطروش، 23 آگست 2008
_________________
July 2008

مژده
مژده به دوستانیکه میل دارند با کامپیوتر خود فارسی
بنویسند اما فارسی نویس ندارند. دیروز خواهر زاده عزیزم، آزاده بهمنی، من را
با سایت جالب و مفید "بهنویس" آشنا کرد. دراین سایت دو چهار گوش وجود دارد.
شما دریکی از آنها هرچه دوست دارید بزبان فارسی اما با الفبای انگیسی
مینویسید و بلافاصله همان متن با فارسی خوش خطبی در چهار گوش دیگر درمیاید.
سپس شما میتوانید متن فارسی را کپی کرده ودر یک صفحه
Word بگذارید و جاپ کنید یا
میتوانید درصفحه ای میل خود گذاشته و بفرستید و گیرنده خواهد توانست
آنرا بفارسی بخواند. البته نمونه این ابتکار قبلا هم وجود داشت اما این یکی
خیلی باهوش عمل میکند چون بیشتر کلمات را خیلی دقیق برمیگرداند. دراینجا
به این وبسایت بروید.
_______________________
July 2008
یک اطلاع مفید
چند
روز پیش میبایستی باعجله مقداری دارو برای درمان عزیزی به تهران میفرستادم. از
آنجاییکه این داروها هم اضطراری و هم خیلی گران ارزش بود، ارسال آنها با پست
توصیه نشد و هیچگاه هم توصیه نمیشود. درنتیجه با DHL
تنها کوریری که از امریکا به ایران کالا حمل میکند، تماس گرفتم. از بخت بد،
آنها گفتند که دارو به ایران حمل نمیکنند. این خبر موجب اندوه ونگرانی فراوان
خانواده شد. دراین میان یک شرکت باری بنام Globex
به من معرفی کردند. با آنها
تماس گرفتم. این بار بخت با ما یار بود و مانند اینکه دنیا را بما داده باشند
خوشحال شدیم. این شرکت دارو ها را در درلس آنجلس تحویل گرفت و 4 روز بعد پس از
انجام کارهای گمرکی آن درمنزل درتهران تحویل داد. سرویس این شرکت، همکاری و
طرزبرخورد شخص مسئول و نرخ حمل درحد بسیار عالی بود. آرزو میکنم هیچکدام شما
هیچگاه نیاز به ارسال دارو به ایران پیدا نکنید. اما فکرکردم اگر روزگاری
اجبارا نیاز پیدا کردید این اطلاعات برایتان مفید خواهد بود. درصورت لزوم با
این شرکت، آقای سیف تماس بگیرید. آدرس و تلفن وبقیه اطلاعا ت شرکت
Globex Express
Freight Logistic
درسایت آنها دراینجا
موجود.
است.
_______________________
July 2008
همای ایران و آموزش
چند روز پیش دوست اکسیری عزیز، آقای تقی زاده
ایمیلی همراه با سه عکس با متن زیر از ژاپن برای ما
فرستاد که مرا بر آن داشت که آنچه را که
در ادامه خواهید خواند
بنویسم.
I happened to find three certificates
that I was awarded from Iran Air's training centre during my service with
Homa.
  
This
I believe,
is a good example of the vitality and
importance of tranings in airline industry, and the high standard that IR
training centre used to have.
Although, pilots skill and proper maintenance works play great roles for
the safety of flights, but, the incident that occurred for Caspian Air
flight 7906 on 16th of June, 2008, is a clear message that, well trained
airport services staff can play as great role as the other two factors
for safety.
It
seems that, the ill-fated flight 7906 was the victim of unqualified
airport services staff of Caspian Air for over loading the aircraft.
My
special thanks to Mr. Daryoush Maleki, who was always concerned about the
trainings and safe ground operations during the glorious days of Iran Air.
هرچه زمان میگذرد و ما در رساانه ها درمورد
رویدادهای تاسف انگیزی که در درصنعت هواپیمایی کشورمان رخ میدهد میخوانیم و
میبیبنیم، ما را بیشتر به یاد روزهای افتخار آمیز گذشته هما میاندازد.
اگر هما در جایگاهی که آن روزها در آن
قرار داشت 30 سال دیگر ادامه پیدا میکرد، خدا میداند که صنعت هواپیمایی ما هم
اکنون در چه موقعیتی بود.
اهمیت و لزوم آموزش در هما برهیچکدام ما
پوشیده نیست. کارکنان هما نه فقط درایران بلکه با هراستاندارد جهانی، از نظر
هوش و استعداد، تحصیلات و روشنفکری استثانی بودند. هما دانش آموختگان جوان
علم مدیریت مانند تهرانی ها و بهبهانی ها را وارد سازمان میکرد که امروز هم
هنوز دانش مدیریت آنها، موفقیت های آنها را درخارج از کشورتضمین
کرده. اما این کافی نبود، چون دانش آموزی در هما یک امر مداوم بود. همه افراد
در قسمت های مختلف مدام باید در حال یاد گیری بودند. من خیلی میل
داشتم که درکتابم بخش مفصلی را به آموزش درهما اختصاص میدادم، اما متاسفانه
یکی از دوستان که خود درگیر آموزش بود و میتوانست اطلاعات با ارزشی را در
اختیار من بگذارد کم لطفی کرد و به قول خود عمل نکرد تا کتاب بچاپ رسید.
امیدوارم روزی بتوانیم به تفصیل به این مطلب بپردازیم.
_________________________

دوستداران "هما"
June 2007

بسیاری از مردم
کشورمان که دردهه های 1960 و 1970 شاهد دوران شکوفائی همای ایران بودند، هنوز
خاطره شیرین این سازمان نمونه و خدمتگزاررا بیاد دارند و با نیکی و افتخار از
پیشرفت های آن یاد میکنند.
دراین میان
جوانانی هستند که دردو دهه یاد شده زاده نشده بودند، اما فقط بدلیل اطلاعات،
نوشته ها و عکس هائی که از آن زمان بجای مانده ودر اختیارشان قرار گرفته
دلبستگی شدیدی نسبت به هما پیدا کرده اند. این جوانان بطور منظم درحال
خواندن، پژوهش درمورد هما و خریدن اشیا تاریخی و
Memorabilia
هستند.
چند تنی از این
جوانان دوستان من هستند و با هم ارتباط داریم. اما یکی ازاین جوانان دوست عزیز
من آقای آرش مظفری است که عشق عجیبی به هما دارد. جالب اینکه او اخیرا یکی از
دختران نازنین و پرنده هما را به همسری برگزید و داماد همائیان شد.
آرش محبت زیادی
به هما و همائیان دارد. برخی از عکس هائی که از هواپیماها و اشیاء تاریخی هما
برای ما فرستاده روی وبسایت
www.iranairhoma.com
است. او اخیرا
یک مقاله تاریخی با ارزشی را که در باره هواپیمائی و هما دریکی ازنشریات
هواپیمائی انگلیسی زبان بچاپ رسیده برای من فرستاد. آرش ضمنا تازگی دست به
ابتکار جالبی زده. او یک وبلاگ تصویری بنام
"دوستداران ایران ار" درست کرده و ازهمه
دعوت کرده که برای این صفحه عکس بفرستند.
ما موفقیت این
دوستدار هما را خواهانیم و برای خود و همسرش آرزوی خوشوقتی میکنیم.
_________________________
March 2007

چند روز به
نوروز مانده دوست عزیزم
داود قدیمی پیام
جالب
و خیلی به هنگامی برایم
فرستاد. این پیام درمورد نوشتن نوروز بزبان انگیسی است. گاهی نکته هائی است
که ظاهرا بنظر ما بی اهمیت مینمایند، اما اگر خوب توجه کنیم میبینیم آنطور
نیست. این متن را بجز بخشی از آنرا که خیلی لازم نبود و من حذف کردم بقیه را
همانطوریکه رسیده دراین جا میاورم.
نوروز را
Nowruz
بنویسیم
نوروز بزرگترين
جشن ما ايرانيان است که به سابقه تاريخی آن می باليم و با سربلندی آنرا جشن
می گيريم. در خارج از ايران، غالبا ناگزيريم نوروز را با الفبای لاتين
بنويسيم و هر کس به دلخواه و سليقه خود آن را به گونه ای می نويسد.
از حدود دو سال قبل که اینجانب متعهد به تالیف کتاب جامعی زیر عنوان"نوروز"
به زبان انگلیسی شدم (و متاسفانه به سبب تعهدات دیگر تا کنون موفق به اتمام
آن نشده ام)، در مسیر بررسی منابع غیر فارسی، به گوناگونی و تشتت آراء در
نگارش نام نوروز با الفبای لاتین پی بردم. بخش اول کلمه نوروز را به
سه شکل
Naw
یا
No
یا
Now
(و در
تاجیکستان به شکل
Nav)
وبخش دوم آنرا به سه شکل
Rouz
یا
Rooz
یا
Ruz
نوشته
اند. اين تنوع در نگارش هنگامی بسیار چشمگيرمی شود که گروهی دو بخش را سرهم
به صورت يک کلمه و عده ای جدا از هم به صورت دو کلمه می نويسند و بعضی هم بين
دو بخش آن خط تیره می گذارند. تنها در اينترنت تاکنون هفده صورت نگارش برای
نوروز با الفبای لاتين ديده شده است.
اين ناهمگونی
در نوشتن نام نوروز شايد برای خود ما کم اهميت باشد و يا در نظر برخی اصلأ
موضوع قابل اعتنایی نباشد، ولی به چشم غير ايرانی ها بسیار عجيب می نمايد، تا
آنجا که برای کثیری از خارجی ها سه گمان پيش آمده که یا سال نو ايرانی نام و
نشان درستی ندارد یا اصل وريشه و معنی آن برای ايرانيان درست روشن نيست و یا
گروه های مختلف ایرانی سال نو متفاوتی را جشن می گیرند.
آز
آنجا که دايرةالمعارف ايرانيکا که بيش از دو دهه قبل با همت والای دانشمند
گرانقدر استاد دکتر احسان يارشاطر بنيان گذارده شد و مجلدات آن تاکنون زير
نظر ايشان تدوين و توسط دانشگاه کلمبيا منتشر گرديده و هم اکنون بی ترديد
بزرگترين و معتبرترين مرجع ايران شناسی در زبان انگليسی است، لذا این نگارنده
در مقام پرسش از دکتر يارشاطربرآمد که نوروز را با الفبای لاتين چگونه بايد
نوشت. ایشان در پاسخ اظهار داشتند که « نوروز يک کلمه است» و نگارش آن نه فقط
برای انگلیسی زبانان بلکه برای دیگر ملیت ها در کشورهای اروپايی نیز، با
رعايت قواعد آواشناسی
(Phonetics)
و پس از «تأملات و ملاحظات بسيار» به صورت
Nowruz
توصيه گرديده است.
_____________
از همان روزی كه دست حضرت
قابيل
گشت
آلوده به خون حضرت هابيل ،
از
همان
روزی
كه فرزندان ” آدم
“ ،
زهر
تلخ دشمنی در خونشان جوشيد،
آدميت
مُرد
!
گرچه
” آدم “ زنده بود.
از همان روزی كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از
همان روزی كه با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت
مُرده
بود.
بعد
دنيا هی پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت و
گشت،
قرن
ها از مرگ
آدم
هم گذشت.
ای
دريغ،
آدميت
برنگشت
!
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهء
دنيا ز خوبيها تهی است
صحبت
از آزادگی ، پاكی ، مروت ، ابلهی
است!
روزگار مرگ انسانيت است
:
من كه
از پژمردن يك شاخه گل،
از
نگاه ساكت
يك
كودك بيمار،
از
فغان يك قناری در قفس،
از غم
يك مرد در زنجير - حتي قاتلي
بر
دار -
اشك
در چشمان و بغضم در گلوست.
وندرين ايام، زهرم در پياله، زهر
مارم
در سبوست
صحبت
از پژمردن يك برگ نيست.
وای !
جنگل را بيابان مي
كنند.
دست
خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان می كنند
!
هيچ
حيواني به حيواني
نمي
دارد روا
آنچه
اين نامردان با جان انسان مي كنند
!
صحبت
از پژمردن يك برگ
نيست.
فرض
كن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض
كن : يك شاخه گل هم در
جهان
هرگز نرست
فرض
كن : جنگل بيابان بود از روز نخست
!
در
كويري سوت و
كور،
در
ميان مردمي با اين مصيبتها صبور،
صحبت
از مرگ محبت، مرگ
عشق،
گفتگو
از مرگ انسانيت است.
فریدون مشیری
___________________________
June 1, 2005

این عکس جدید
آقای فریدون تقی زاده
دوست همائی رئیس ایستگاه پیشین هما در فرودگاه ناریتای توکیو است. عکس نشان
از سرحال بودن فریدون خان دارد. ایشان هنوز با همسر و فرزندان و نوه خود در
شهر یوکوهامای ژاپن زندگی میکند و طبیعتا خیلی این کشور و مردمانش را دوست
دارد.
_______________
January 30, 2005
چند روز پیش
داشتم
iranian.com
را مرور میکردم که به این عکس شادروان
روانبخش
برخوردم.

روانبخش
(دست چپ) و محزون درصحنه ای از یک فیلم
اوائل سالهای
1960 بود که ناگهان یک آهنگ از یک خواننده ناشناس به بازار آمد. صدای خواننده
آنقدر گرم بود و شعرو آهنگ آنقدر دلنشین که در طول فقط چند روز همه جای ایران
رادیوها پشت سرهم صفحه آنرا میگذاشتند و مردم هم شعر و آهنگش را زمزمه
میکردند. یک شب در یک گاردن پارتی در شیراز، از اول تا آخر شب بی اغراق شاید
10 بار آنرا تکرار کردند. این اولین آهنگ
روانبخش
بود که با آن به معروفیت رسید و بعد جزء خواننده های معروف و پر طرفدار شد.
این صفحه بنام "آی عروس و آی داماد، شما گلهای نشکفته..." شناخته شده بود.
چندی بعد
روانبخش در اداره گذرنامه "هما" همکار ما شد و تا آن زمان هم گاهی کنسرت هائی
میداد و صفحه های جدیدی از صدای او ساخته میشد اما پس از آن بمرور خوانندگی
را کنار گذاشت.
روانبخش
متاسفانه در جوانی مرد و با مرگ خود عده زیادی از دوستان، همکاران و
دوستداران صدایش بسیار غمگین شدند. یادش گرامی باد.
________________
January 4, 2005
احمد شفیعی
با شور و حرارت عجیبی راجع به گدشته های هما حرف میزند. چندی پیش وقتی داشتیم
روی تلفن حرف میزدیم گفت: "یادت هست چقدر کارمان را دوست داشتیم؟" احمد
راست میگفت. راستی چرا ما این قدر هواپیمائی ملی و کار کردن در آن را دوست
داشتیم؟ نه ساعت برایمان مطرح بود و نه روز و شب. همه درحال کار مداوم بودیم
و هیچگونه نگرانی
حال و آینده
را هم نداشتیم. اگر روزی بیمار میشدیم، از طرف شرکت چنان محکم بیمه شده
بودیم که همه هزینه های درمانی ما و خانواده مان تامین بود. آن موقع از بس
سرمان به کارمان بود، خودمان هم حالیمان نبود که چه کار بزرگی را داریم انجام
میدهیم و چه دستگاهی را میچرخاندیم و چقدر
هم خوب میچرخاندیم. بعضی از ما بعد از اینکه از ایران خارج شدیم و با
تعدادی دستگاه های غیر ایرانی غربی، که نسبتا سرشان هم بتنشان میارزید کار
کردیم، تازه متوجه شدیم که در هما چه سیستم و سازمان و مدیریت پیشرفته ای
داشتیم و راستش آن موقع خیلی هم بچشممان نمیامد. من وقتی برخی از نظام و
مقررات یا سیستم های ساده هما را در يكي از همین سازمان های خارجی پیاده کردم
چقدر برای آنها تازگی داشت و بنظرشان جالب بود.
______________
December 18, 2004
ما در هما فقط در سطح
کارمندان و روسا و مدیران انسان
های با کفایتی نداشتیم. من خیلی میل دارم دوستان نام نمونه افرادی که من در
زیر مثال میزنم برای من بفرستند که از آنها یاد کنیم. اکسیر متعلق به همه
همائیان است و متعلق به افراد رده مشخصی نیست.
یکی از افرادی که با وصف اینکه من از نزدیک با او کار نمیکردم خیلی مورد
علاقه و احترام من بود مردی بود بنام
شعبان حسین زاده، که
همه اورا بنام شعبان خان میشناختند. او کارگرقسمت خدمات فرودگاهی بود. اولین
بار اورا سالی که داریوش ملکی رئیس حج بود و من معاون اول او بودم دیدم
(احتمالا 1975بود.) این مرد با سن نسبتا بالائی که داشت در کار از خیلی جوان
ها زبر و زرنگ تر و کاربر تر بود. بعداً وقتی فهمیدم که او با همان حقوق
کارگری یک یا دوفرزندش را برای تحصیل به امریکا فرستاده بیشتر از او خوشم
آمد.
همینطور درسال 1959 وقتی شعبه شیراز از شرکت ایرانتور
تحویل گرفته شد و توسط خود هواپیمائی ایران اداره میشد درمیان کارکنان
فرودگاه جوانی بود بنام
صمد تمیزکار
که نخست بعنوان کارگر ساده
استخدام شد. بعد مسئول فنی ایستگاه که آن زمان اصغر فتحی بود او را برای
کارکرن باخودش انتخاب کرد. این جوان به آرامی خیلی ازکارهای فنی را از رئیسش
یاد گرفت. سالها بعد وقتی من از ماموریت خارج برگشتم فهمیدم که درطول این
مدت درس خوانده و در قسمت فنی مرکز در تهران مکانیک شده بود و ازقرار معلوم
خیلی هم مورد علاقه رؤسایش بوده.
________________
November 23, 2004
امروز بیاد روانشاد حسین
ملک افتاده بودم. یادش بخیر چه خدمتی به
عرضه موزیک ایران به خارجی ها کرد. اولین بار سال 1969بود او را در لندن
دیدم. قرار بود که درکنسرت کوچکی که زیر عنوان "هما و هنر" برگزار میکردیم با
یهودی منوهیم کنسرت اجرا کند. یهودی منوهیم گرفتار شد نتوانست به لندن بیاید
و کنسرت بدون او اجرا شد.
حسین با برادرش اسداله ملک و محمد رضا شجریان
با هما خیلی همکاری نزدیک داشتند.
یک بار هم وقتی برای جشن برگزاری پرواز به آتن آمده بودند
استاد حسین همدانیان
نیز با آنها بود. این دوبرادر از دست رفته هنرمندان خیلی با ارزشی بودند و
بویژه حسین بینهایت افتاده بود. شوخ بودن و بذله گوئی های او هم معروف بود.
یادشان گرامی باد.
یادم میاید کنگره اوفتا UFTAA در استانبول بود. مرحوم
دکتر عزیزی هم بود. گروه حسین ملک هم با شجریان آمده بودند که در برنامه های
هما موزیک اجرا کنند. یک روز جزء برنامه کنفرانس گردش با کشتی تفریحی روی
بسفر بود. همه باهم رفتیم. هوای بهاری لطیفی بود. جمعیت بزرگی ازشرکت کنندگان
در کشتی بودند. کشتی که راه افتاد، نسیم بهاری شجریان را که روی سکوئی نشسته
بود سرحال آورد و بی اختیار زد زیر آواز. من اول فکر میکردم این همه اروپائی
و ملت های مختلف دیگر که آشنائی با موسیقی کلاسیک ما ندارند از آواز بدون ساز
ایرانی چنان استقبالی نخواهند کرد. اما برخلاف انتظار من بی اغراق بیش از
نمی از سرنشینان کشتی بطرف همانجائی که ما بودیم آمده و محو صدای او شده
بودند. پس از اینکه شجریان آوازش تمام شد تا مدتی برایش دست میزدند که موجب
تعجب و ضمنا افتخار همه ما شده بود.
____________________
November 23, 2004
شنیدن خبر
جمع شدن مردان و زنان خوب هما
بدورهم صرف نظر ازاینکه من در جمعشان باشم یا نباشم مرا خوشحال میکند. شنیدم
ناصر گروسی
برای دیدار دوستان سفری به کالیفرنیا داشته و با بروبچه های آنجا دورهم جمع
شده بودند. بعد از بیژن جرجانی
هم شنیدم که همین کار را در
سانفرانسیسکو کرده بودند. بیژن میگفت فریدون
آرین نیز که در حال حاضر با یو پی
اس پرواز میکند از سویس آمده بود. آخر ناصر خان ما خیلی جوان نازنین و دوست
داشتنی است. من و ناصر
از زمانی که رئیس هما در ژاپن بود با هم همکاری نزدیک
داشتیم. چند چشمه مردانگی های خاصی از اودیدم و بیشتر شیفته اش شدم. یکی از
کارهای قشنگش هم این بود که تا آخرین روزهایش در هما با فکل و کراوات شیک و
ادوکلن زده سرکار میرفت. |