میگویند
در گفتن اثری است که در نگفتن نیست. شاید در نوشتن هم همان اثر باشد.
این را هم گفته باشم که شکی ندارم که دانسته های تک تک شما بیشتر از من
است. چون که اولاٌ در سفر اخیرم به ونکوور در طی ملاقات کوتاهم با
فرجاد تقی خانی، از بینش های شخصی اش گفت و از گفتکوی با او هم آموختم
و هم غرق لذت شدم.و این تجربه با دوستانم مرتبا تکرار می شود.
از طرف دیگر اینروزها باران ایمیل داستان شگفت انگیزی است و همه می
دانید که بعضی آنقدر پر و پیمان اند که گاهی ما را ایمیل زده می کنند.
و شاید هم در این مورد مثالی که میگوید از کوزه همان تراود که در
اوست،درست باشد و ایمیل های ما بیانگر دیدگاه های ماست.
ازجمله، چندی پیش، ایمیلی دریافت کردم که پر از کلمات قصار کسانی بود
که اسم و رسم اشان معلوم نبود. ولی جمله ای از آن را که بخاطرم ماند و
به این نوشته ربط پیدا میکند برای شما بازگو میکنم:
زندگی شهد گل
است، زنبور زمان آنرا می مکد، آنچه می ماند عسل خاطره است.
این از آن جمله هائی است که باید آنرا بیش از یکبار خواند تا جا بی
افتد.
در اینجا دو موضوع مربوط بهم را می خواهم بازگو کنم و در ضمن اگر حوصله
کنید جمله بالا را به آنها ربط بدهم
اول اینکه در گردهمائی اخیرمان در تورنتو، من اشاره ای کردم به این که
از کجا شروع کرده ایم و در کجا هستیم.
ما شاید "با تاب با تب" جلای وطن کردیم و با دلشوره و نگرانی " خانه ای
در طرف دیگر شب" بنا کردیم.
من یا شاهد این تلاش در میان همکارانم بودم و یا دورادور از آن با خبر
میشدم.
مثلاٌ گروهی از آنها در همین شهر تورنتو با حقوق سالیانه هیجده هزار
دلار کانادائی شروع کردند و وقتی که به صندلی چپ هواپیما ارتقاء پیدا
کردند دریافتی مالیات در نرفته شان شد 28000 دلار در سال.
حالا بیشتر همکاران پروازی ما روی هواپیماهای400-747 و 777 و پیشرفته
ترین هواپیماهای امروزه، در بزرگترین و معتبرترین شرکت های هواپیمائی
یا خلبانی می کنند یا آموزش می دهند یا آزمایشگر شده اند و یا بسیاری
از آنها در مشاغل مدیریت مشغول بکارند. در حرفه های دیگر هم ما شاهد
موفقیت همکارانمان بوده ایم.
این همه پیشرفت در طی یکی دو دهه، که از صفر و زیر صفر شروع شده، در
واقع نشان لیاقت ها و توانائی های شخصی، قابلیت انعطاف و صبر و حوصله
تک تک آنهاست، در عین حال نشان دهنده سطح بالای دانش شان است که برای
صنعت هواپیمائی شرکت های هوائی، قابل پذیرش بوده وگرنه در این بازار پر
آشوب، ما را جای چندانی نبود و نیست.
معمولاٌ مشاغل پیچیده با خود کمبود وقت و ارجحیت های گوناگون را بهمراه
میآورد و با این در گیری ها و مشغولیت های شغلی، شکی نیست که در یک روز
ویژه بار سفر بستن و از این سر و آن سر دنیا در یک نقطه جمع شدن، کاری
است کارستان. من خوب میدانم که چقدر از ارجحیت های دیگر پس زده شده که
این یکی عملی شده.
دوم اینکه
متفکرین ما که صاحب سخن هم هستند به نتیجه هائی رسیده اند که برای ما
کلی آموزش دهنده است. مثلاٌ سهراب سپهری که در بالا هم ازو کلامی قرض
گرفتم، در شعر قشنگی باسم "مسافر"
که گشت و گذاری بی زمان در تاریخ جامعه بشری است، در جائیش هشدار میدهد
که:
"شراب
را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت یک حماسه میآیم
و قصه سهراب و نوش دارو را
مثل آب روانم."
برای انجام کاری که دوست داریم باید شتاب کرد. اگر کردیم، می بریم،
وگرنه از چنگم مان رفته که رفته و پشیمانی بی فایده است.
فریدون مشیری، شاعری که عاشق زیبائی های زندگی بود بهمین مقوله با نگاه
دیگری برخورد دارد:
"پر
کن پیاله را که این جام آتشین دیری است ره بحال خرابم نمی برد
...دیگر شراب
هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.".
قبل از دیر شدن باید آنچه را که خواستنی و شدنی است انجام داد.
گابریل گارسیا مارکز از اینهم جلوتر رفته و در نامه ایکه اخیراٌ نوشته
و عباس عطروش هم آنرا در اکسیر نوشت، زندگی را ثانیه ثانیه می جورد.
واقعاٌ زندگی بما قطره قطره، ذره ذره، داده شده و باید همانطور هم از
آن بهره برد. ثانیه ثانیه.
زندگی همین لحظه است و بس. لحظه ی پیش، بطرز غیر قابل فهمی در جای بی
برگشتی گم میشود، وفقط عسل خاطره اش می ماند. آینده هم بطور مرموزی در
پیله خودش برای همیشه زندانی است و همانجا می لولد. زندگی همین لحظه ای
است که من دارم می نویسم و همین آنی است که شما آنرا می خوانید. بهمین
سادگی، و غیر از این نیست.
و ما هر روز لحظه ای که چشممان را باز میکنیم، ارجحیت های روزانه مان
را مشخص می کنیم و لحظات زندگی مان را رقم می زنیم
بنظر من ارجحیت های ما در زندگی، فقط بر دو مبنا است.
یا بر اساس مادیات است و یا معنویات.
ما یا دنبال دلمان میرویم و یا شروع به چرتکه انداختن می کنیم و بعد
تصمیم می گیریم.
جالب اینکه این ارزش های دوگانه، مخالف هم عمل می کنند، مثل دو کفه
ترازو، هر چقدر یکی سنگین تر و پر بار ترشود آن یکی سبک تر و بی رنگ تر
می شود.
کسانی که به این گردهمائی آمدند، نه تنها برایشان هیچ بهره مادی نداشت،
بلکه کلی هم هزینه کردند. پس در تقیسم بندی دو گانه من، ارجحیت آمدنشان
بر اساس مادیات نبود. آنها کفه معنوی ترازویشان سنگینی کرد و روزی
ارجحیت شان را به این دادند که گیوه را ور بکشند و به تورتنو بیایند.
آنها آمدند تا عسل خاطره ها را دوباره مزه مزه کنند. و انبان لذتهای
فراموش نشدنی شان را پر پیمانه تر کنند.
آنها آمدند تا شعر سپهری را قبل از پشیمانی تجربه کنند.
آمدند تا قبل از دیر شدن، ژرفای کلمات زیبای مشیری را زندگی کنند.
آمدند تا ثانیه های پر خاطره شان را دوباره سازی کنند.
و به تمام این دلیل ها، من به خودم این اجازه را ندادم که از آمدنشان
تشکر کنم. چون تشکر از ارزشهای معنوی دیگران، خود بزرگ بینی است و بی
ارج کردن آن.
ولی بهمه شان از صمیم قلب گفتم که چقدر قدمشان روی چشمهای من است.
و همچنین، جای همه کسانی که می خواستند بیایند و نشد خالی بود.
بقول محمد مهدوی الهی ماچ تان کنم.
تی قربان
امیر کسروی